|
مادربزرگم می گفت: " قلب هر کس به اندازه مشت گره کرده ی اوست "
امشب خبری از قلب و دل - وحتی شاید مغز- در من نیست!
کجایی مادربزرگ؟
که دوباره مشتم را اندازه بزنی؟...
کجایی که با دیدن هر کار کوچک و بزرگی،
به مرد شدنم ، شهادت بدهی...؟!
امشب از خدا ، خواب تو را می خواهم
تا به اندازه ی یک شهادت دروغ ،
مرا به زندگی برگردانی......
آه! مادربزرگ..!
تو که بودی حرف زدن از مرگ کار آسانی نبود
دائم می گفتی که زبانم را گاز بگیرم…..
اما شاید اگر این روزهایم را می دیدی
ناراحت نمی شدی که برای خدا بخوانم ؛
"مرگ حق است به من حق مرا برگردان..."
می گفتی سبز نوشتن سخت تر از سیاه نوشتن است؛
این بار هم نوه ات راه آسان تر را برگزید!
دستی می کشم ،
به روی جای خالی قلبم.....
و....
شبت بخیر!
|